محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3065
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : گفتمش : « واى تو ، نه به خدا هرگز با تو به يك اطاق نمىمانم . » گويد : از بسترم برخاستم و روى خانه رفتم خولى زن اسدى را خواست و پيش برد و من نشسته بودم و نگاه مىكردم . گويد : به خدا نورى را مىديدم كه چون ستون از آسمان به لاوك مىتابيد و پرندگانى سپيد ديدم كه در اطراف آن به پرواز بود . حميد بن مسلم گويد : و چون صبح شد سر را پيش عبيد الله بن زياد برد . گويد : عمر بن سعد آن روز و فردا را ببود آنگاه حميد بن بكير احمرى را بگفت تا ميان مردم نداى رحيل سوى كوفه داد . وى دختران و خواهران حسين را با كودكانى كه همراه داشته بود و على بن حسين را كه بيمار بود ، با خود ببرد . قرة بن قيس تميمى گويد : زنان را ديدم كه وقتى بر حسين و كسان و فرزند وى گذشتند فغان كردند و به صورتهاى خويش زدند . گويد : بر اسب از راهشان گذشتم ، به خدا هرگز زنانى نكو ديدارتر از آنها نديده بودم به خدا از سياه چشمان يبرين نكوتر بودند . گويد : هر چه را فراموش كنم گفتهء زينب دختر فاطمه را فراموش نمىكنم كه وقتى بر برادر مقتول خويش گذشت مىگفت : « اى محمدم ، اى محمدم ، فرشتگان آسمان بر تو صلوات گويند ، « اين حسين است در دشت افتاده ، آغشته به خون اعضاء بريده ! « اى محمدم ، دخترانت اسيرند ، باقيماندگانت كشتگانند كه باد « بر آنها مىوزد . » گويد : به خدا همه دشمن و دوست را بگريانيد . گويد : سرهاى ديگران را نيز بريدند و هفتاد و دو سر همراه شمر بن ذى - الجوشن و قيس بن اشعث و عمرو بن حجاج و عزرة بن قيس فرستادند كه پيش عبيد الله ابن زياد بردند .